سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
   

.




 
 

 
.
 
 


 
درباره :محمد یزدانی[26]
نمیدونم چرا هرکی منو میبینه میگه عاشقی!!!
پروفایل مدیر : محمد یزدانی

» بی سر و سامان
» جـــیرفـــت زیـبا
» عکس های عاشقانه
» تبریک می گوییم شما به ساحل رسیدید!!!!!
» سایت مهندسین پلیمر
Polymer Engineers of Darab University

» نرگس سبز
» جدیدترین یوزر پسورد آنتی ویروس nod32- Kaspersky - Avira
» خوش آمدید
» سفیر دوستی
» خریدار غروب
» محمد قدرتی MOHAMMAD GHODRATI
» سه ثانیه سکوت
» نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
» بر و بچه های ارزشی
» شاهکار
» جام جهان نما
» دهاتی
» سکوت سبز
» همه چی
» کوسالان
» خنده بازار
» هم نفس
» فو تبال و فوتسال ایران وجهان
» تنهاترینm:s
» عاشق آسمونی
» مدرسه استثنایی آزادی
» این نیز بگذرد ...
» غلط غو لو ت
» وبلاگ هواداران نیوشا ضیغمی دختر آفتاب
» قاصدک
» قاطی پاتی!!!!!!!!---سارا
» ایـــــــران آزاد
» دستنوشته
» عاشقانه حمید و یگانه
» صل الله علی الباکین علی الحسین
» TOWER SIAH POOSH
» آشنا
» داود ملکزاده خاصلویی
» درهم برهم
» تنها
» روان شناسی * 心理学 * psychology
» آقاشیر
» عشق گمشده
» .: شهر عشق :.
» پیامک 590
» باران
» الیدا
» پسر جهنمی
» نبض شاهتور
» تنها ترین
» روانشناسی جالب
» غلط غولوت
» خداوندا مرا دریاب...
» وفا
» منطقه آزاد
» به وبلاگ من خوش آمدید
» عاشق ترین آدم دنیا
» وب سایت تخصصی ویندوز موبایل
» دیار غم
» به سا یت روح و روان علی نیکچی خوش امد ید
» عشق طلاست
» جیگر نامه
» آبی های لندن
» آخرین منجی
» دریچه
» عشق بی انتها
» صفاسیتی
» مریم جون !
» wanted
»
» افسوس آروزوهایم! که روزگار برخلاف گذشت
» sina
» دکتر علی حاجی ستوده
» به عشق ارباب
» من هیچم
» بمب فوتبالی
» قاضی مالخر یا قاضی طمع کار کدامیک ؟؟؟؟
» ***رویا***



بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 11
کل بازدیدها: 5868


RSS
 
خداحافظی من...
کلمات کلیدی :
نویسنده محمد یزدانی  تاریخ ارسال شنبه 29/11/90 در ساعت 3:14 عصر

اگر بار گران بودیم و رفتیم   اگر نامهربان بودیم و رفتیم


سلام به همه دوستانی که منو با همه ی خوبی ها و بدی هام چند ماهی تحمل کردن....


الان این اخرین مطلب منه ...


میخوام برم برای همیشه....تا اخر عمر...


.میخوام برم تا که نباشم....تا که باعث ناراحتی دوستان خوبی مثل شما نشم....


الان یه حالی دارم نمیدونم چیه؟؟؟....


الان شاید پیش خودتون یه حرفایی میزنید...


میگید که چی شده داره میره؟؟؟؟کسی چیزی گفته؟؟؟یا ...


مهم نیست که چرا دارم میرم...


یه چیزایی به پسر داییم محمد گفتم ولی اصل ماجرا رو نه....


دلم مبخواد نظرتونو در باره ی من بهم بگید....بدون تعارف....


و اینکه حلالم کنید شاید هیچ وقت هم دیگه رو نبینیم....


 


ح


 




 
.:: نظرات () ::.
 
آخه من یه دخترم ...
کلمات کلیدی :
نویسنده محمد یزدانی  تاریخ ارسال دوشنبه 3/11/90 در ساعت 2:1 عصر


مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشی هایم هم متوجه نقص عضو او نمی شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می کردند و پدر و مادرها که سعی می کردند سوال بچه خود را به نحوی که مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می شدم و گهگاه یادم می افتاد که مامان یک چشم ندارد…


یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک دفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریه اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می کند. برادرم اشک هایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.
موضوع نقاشی کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشک هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی هایم شما را کامل نقاشی می کنم. گفتم: از داداش بدم می آید و گریه کردم…
مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک هایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بین تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی هایت را درست بکشی…
فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم های پسرم را می شناسم جز معلم نقاشی؛ آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.


خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه ای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلم هایی که می شناخت هم احوال پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم…
مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دست های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد.
آن روز عصر برادرم خندان درحالی که داخل راهروی خانه لی لی می کرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره اش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه!
و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه می کنی؟
گفتم آخه من یه دخترم!!!




 
.:: نظرات () ::.
 
دستمو بگیر...
کلمات کلیدی :
نویسنده محمد یزدانی  تاریخ ارسال پنج شنبه 22/10/90 در ساعت 3:35 عصر

    دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن 

    پدر یه جورایی می‌ترسید، واسه همین به دخترش گفت: عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا
    نیوفتی تو رودخونه.
    دختر کوچیک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگیر

    پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی می‌کنه؟

    دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی برام بیوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما
     اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دستم رو ول نمی‌کنی.

    در هر رابطه دوستی‌ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست؛ به عهد و پیمان‌هاش هست.
     پس
     دست کسی رو که دوست داری رو بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره.....!ا





 
.:: نظرات () ::.
 
با اینکه داری...
کلمات کلیدی :
نویسنده محمد یزدانی  تاریخ ارسال پنج شنبه 22/10/90 در ساعت 12:3 عصر

مردی برای تولد همسرش به شیرینی فروشی محل تلفن زد تا کیک او را سفارش دهد...

فروشنده پرسید که چه پیغام تبریکی روی کیک بنویسد ؟

مرد فکری کرد و گفت بنویسید : با اینکه داری پیرتر میشوی ولی هر روز بهتر میشوی

فروشنده پرسید چه جوری این پیغام را بنویسد ؟!

مرد گفت : خب، "با اینکه داری پیرتر میشوی" در بالا و "ولی هر روز بهتر میشوی" در پایین!

مهمانی شروع شد، پاسی از شب گذشته بود که کیک ارسال شد...

در جعبه کیک که باز شد مهمانها شوکه شدند ، چون روی کیک نوشته شده بود :

"با اینکه داری پیرتر میشوی در بالا ، ولی هر روز بهتر میشوی در پایین " !!!

نتیجه : هیچ وقت تنبلی نکنید و سفارش خود را تلفنی انجام ندهید !!!


کیک




 
.:: نظرات () ::.
 
چی دارم که بگم؟؟؟...
کلمات کلیدی :
نویسنده محمد یزدانی  تاریخ ارسال چهارشنبه 21/10/90 در ساعت 11:5 عصر

 



عاقبت به خیر...






یک لحظه به این فکر کردم که وقتی اخرین سنگ لحد روی قبرم قرار میگیره ومن چشم از این دنیای فانی میبندم و نکیر و منکر اومدن میخوام بهشون چی بگم؟؟؟

بگم خدام کیه؟؟؟ کسی که هیچوقت از ته دل صداش نکردم

بگم کتابم چیه؟؟؟ چیزی که هیچوقت توی خونم خاکشو فوت نکردم

بگم پیامبرم کیه؟؟؟ کسی که این همه حرف واسه من زده که اون دنیا سرم بالا باشه ولی هیچکدوم رو حتی نمیدونم

بگم امامم کیه؟؟؟ کسی که وقتی لنگ پولم بهش میگم من که اینهمه عزاداریتو کردم نباید یکم پول تو دستم بزاری؟ کسی که کتاب نهج البلاغه رو داره ولی من حتی برای سرگرمی ورقش نزدم


چی بگم؟؟؟
خدایا...



 




 
.:: نظرات () ::.
 
<< مطالب جدیدتر ........................ مطالب قدیمی‌تر >>

عناوین مطالب وبلاگ
 
 
 

  .:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.